مناجات نامه جناب مارکو
Always be First

هنوز هم خیلی از دوستان و آشناها به خاطر سفرهای زیادی که دارم "مارکو" صدایم میکنند.شاید سفر را بیشتر از در یک جا ماندن دوست دارم و این دلیلی است برای مارکو بودنم. گرچه بیشتر سفرهای مارکوپولو وارانه کاری بود اما همیشه گشت و گذار و دوری هر چند کوتاه از خانه برایم لذت بخش بود!!! اولین سفری که تنهایی رفتم 16 یا 17 سالم بود. پدرم به خاطر مشکلات کاری اش در تهران ماند و من برای حل و فصل بخشی از کارهایش اول عازم شیراز و از آنجا بندرعباس شدم. از اینکه برای مدتی دور از همه باید و نباید های خانه و دور از روزهای تکراری زندگی بودم به راستی در پوستم نمی گنجدیم. اما هر چقدر روز های بیشتری می گذشت بیشتر و بیشتر دلتنگ خانه و دوستان و پدرم میشدم. همچنانکه دوری از پدر همیشه کم طاقتم میکند. و امروز بعد از سال ها در شیراز با فراغت خاطر بیشتری تمام جاهایی که برایم یادآور روزهای خوبی بودند را گشتم.

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

دقیقا دو سال پیش بود که بعدظهر یه روز گرم تابستونی بود که از خونه یکی از بچه ها داشتم روانه خونه  خودمون میشدم، دم در واحد از همدیگه خداحافظی کردیم و من از طبقه دوم سوار آسانسور شدم....آسانسور مجتمعشون از اونایی بود که فقط تو طبقات در داشت! ینی فاقد در کشویی و سنسور و این قرتی بازیا!!!! دستم رو گذاشتم به در طبقه تا بند کتونیم رو سفت کنم و غافل از اینکه دکمه پارکینگ رو زدم....فقط یه آن متوجه شدم که دستم به سمت بالا کشیده شد تا بلند شم و به خودم بیام دستم لای کابین و طبقات کشیده میشد....نمیدونستم چیکار کنم ینی نه کاری از دستم بر میومد نه قدرت فکر کردن داشتم!!!! از اونجایی که ساعتم رو دست راستم میبستم ساعت به زائده در و طبقه اول گیر کرد و خورد خاکشیر شد....تو اون فاصله زمانی کوتاه اندازه یه گالن 20 لیتری عرق کرده بودم تا به پارکینگ برسم....تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که در رو باز کنم و پام رو بزارم لای در که دیگه آسانسور حرکت نکنه!!!

.

تو فاصله یه رب تا 20 دقیقه که یکی از ساکنین اومد و منو تو اون حال دید و بدو بدو رفت کمک بیاره همش فکرم مشغول بود..نمیدونم داشتم چی میگفتم اما میدونم که یه ریز داشتم فک میزدم....تا همسایه ها جم شن و یه اهرم بیارن و دست منو آزاد کنن تیشرتم از عرقی که کرده بودم خیسِ خیس شده بود... دستم آزاد شد و صاف افتادم بغل آقایی که روبروی من وایستاده بود، چشمامو وا کردم و دیدم دوستم با چشم گریون بالا سرم  وایستاده و منتظر اورژانسه! تنها چیزی که ازش پرسیدم این بود که دستم کوش؟ وقتی بهم فهموند که دستم سالمه و فقط یوخده زخم و زیلی شده داد میزدم از فرط خوشالی

.

.

انی وی...هنوز با گذشت دو سال از اون معجزه! وقتی چشمم میفته به مچ دست راستم و جای زخمی که هیچ وقت مثل قبل نمیشه، همه خاطرات اون روز بدون کم و کاست و با جزئیات قبل و بعد حادثه مثل یه فیلم اچ دی  برام مرور میشه و به این فکر میکنم که ما آدما وقتی قدر چیزایی رو داریم میدونیم که یا از دست داده باشیم یا اتفاقی برامون افتاده باشه

مچکرم ازت خدا....

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

خدایی خیلی حال کردم با این نت کار هر کیه دست گلش درد نکنه

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اس هاتو میدن...
هروقت ازشون بپرسی چطوری..؟ میگن خوبم...
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از سـکس
اونایی که پشت تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی... خوردن میدن...
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن!
اینا فرشته ان ...
تو رو خدا , اذیتشون نکنین ...
تنهاشون نزارین ؛ داغوووووون میشن.

[ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

هیچ وقت نتونستم سیاست داشته باشم..بر خلاف دوستانی که ادعاشون میشه و واقعا هم تو زندگی شخصیشون سیاستمدارای قهاری هستن...نمیدونم شاید از وقتی این کلمه رو شنیدم با دروغ و دغل همراه بوده یا اینجا فقط اینجوریه!! همیشه سعی کردم و میکنم که همه چیزُ رو بازی کنم...چون حسم اینه که از تک تک فرصتای تو زندگیم باید استفاده کنم و لذت ببرم و به قول شاعر معروف که میگه زندگی فرصت لمس لحظه هاس...اون حرف یا عکس العملی که من در مقابل اتفاقای روزانه بروز میدم باید بتونم حداکثری ازش استفاده کنم..شاید اون حرکت من باعث خوشالی من و طرف مقابلم شد و کلن این خوشی های زندگی است که میماند...همش دارم به این فکر میکنم که شاید دیگه فرصت تکرار شدنی برام پیش نیاد که بتونم با برنامه قبلی ازش لذت ببرم!!مثل همین الان!!!

[ ۱۳٩۱/۱/۸ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

دوستان من مثل گندم اند یعنی یک دنیا برکت و نعمت، نبودنشان قحطی و گرسنگی است و من چه خوشبختم که خوشه های طلایی گندم در اطرافم موج میزنند، مهربانیتان را قدر میدانم و آنرا در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد.

[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ هادی ]
خیلی وقت پیشا با یکی از دوستانِ جان هوس شیرینی کرده بودیم و برا خرید شیرینی به یه قنادی تو سعادت آباد رفتیم، پس از انتخاب شیرینی مورد علاقه برای وزن کردن و پرداخت مبلغ رفتیم پای صندوق
آقایی که بشه صندوقدار یه مرد حدوداً ۵۰ ساله با موهای جوگندمی و کراوات زده و صورتی شیش تیغ و به قول همین دوست جان "فاقد نشانه های مذهبی!"
 انی وی....هنگام وزن کردن شیرینیا اتفاقی افتاد بسی عجیب و غریب که به ظرس قاطع ما فکرش رو نمیکردیم..... آقاهه جعبه رو روی ترازوی دیجیتال گذاشت و بعد از رو جدولش وزن جعبه رو از وزن کل کم کرد و نت ویت شیرینی رو حساب کرد!!!! بعدش نت ویت رو به قیمت شیرینی ضرب کرد و به من گفت: “13300 قیمت شیرینی به اضافه 400 تومن پول جعبه که  جمعا میشه 13700 تومن وجه رایج ممکلت!!!
اصولا با توجه به اینکه همه صنف شیرینی فروشا بر اساس عرف!! وزن جعبه رو هم پای پول شیرینی میکنن تو پاچه ملت!!فروشنده جنتلمن مذکور این کار رو نکرد و با این کارش بر ما ایجاد علامت سوال کرد که چرا؟
رودرواسی رو کنار گذاشتم و ازش پرسیدم :  چرا این کار رو کردین؟!!  اولش یه لبخند ملیحی زد که جوون به کاری که به تو مربوط نیس دخالت نکن این شصت بار...اما وقتی اصرار منو دید اشاره کرد که گوشم رو نزدیک کنم، سرش رو آورد جلو و با لحن خاصی گفت : "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…" و بعدش هم گفت که : وای بر کم فروشان....داد از کم فروشی...امان از کم فروشی!!! ازش پرسیدم : ینی هیچ وخت وسوسه نمیشین؟!! هیچ وخت هوس نمی کنین این سود بی زحمت رو…. حرفمُ قطع کرد و گفت : چرا !!! خیلی وقتا هوس می کنم...ولی این رو که می بینم… و اشاره کرد به شیشه میز زیر ترازو و چشمم خورد به نوشته زیر شیشه که نوشته بود "امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی! "
همه بدنم گر گرفت و موهای تنم سیخ شد تو راه برگشت داشتم به این فک میکردم که ما کجاییم و اینا کجا!!!
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ هادی ]

دلم از دست خودم بدجوری گرفته...هنوز بعد گذشت 23 سال نتونستم حتی یه دوست داشته باشم که موقه های دلتنگی و نوستالوژی باهاش باشم و یا تلفنی صحبت کنم.....دیگه چه برسه به اینکه بگم یه دوست دختر هم نداریم برا این جور مواقع!!!ا

.

.

برخلاف حس روزای آخر زمستون که داره انتظار بهار رو میکشه، هیچ حسی ندارم این روزا، نه به اومدن سال جدید نه به چیز دیگه..خستگی روحم رو بیشتر از همیشه احساس میکنم خستگی که به این زودیا و با چیزای فان در نمیشه..این روح احتیاج به یه جراحی و ریستارت شدن داره... دچار خلا عاطفی شدم نارگوار

.

.

.

اما پست قبلی فانتسی بیش نبود....یه مارکو با فانتزی هاش زندگی میکنه!!!

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

روزای که دلم پیاده روی میخاد از سر تنهایی از آفیس میام بیرون و همچنان که از پیاده رو های خیابون 14هم رد میشم، می پیچم تو خیابون 5م و بعد رد چند تا بلوک تا ته خیابون، میرسم به واشینگتون اسکوئر پارک، میشینم رو صندلی همیشگی خودم و میرم تو فکر.....زل میزنم به آدمایی که تو پیاده روها دارن راه میرن و به هم میخورن و به راهشون ادامه میدن.....زل میزنم به اونایی که سگاشون رو آوردن تو داگ پارک و دارن به بازیای سگی زندگی فکر میکنن.....به اونایی که مثل من نشستن تو پارک و با تنهاییشون دارن گذر زمان رو حس میکنن..... اینجا بیشتر از هر جایی احساس تنهایی میکنم اسپشیالی موقعی که تو خیابان راه میرم و هر کس دستی تو دستش گرفته و من فقط بلک بری ام رو سفت چسبیدم............. بعد یکی دو ساعت بلند میشم میرم از پارکینگ ماشین رو بر میدارم و صدای ریانا رو تا دسته بلند میکنم و میرم سمت خونه!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

باید بگم این پیت بول یه رپِ اجتماعی از مغزم بخونه!!!فاجعه از این عظیم تر یافت نمی‌کنه...عنوانش رو هم میزاریم مای مایند ایز ریلی بیزی...فقط موندم به کی تقدیمش کنم؟!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هادی ]

این روزا  که میگرزه بیشتر به معنی جمله ات پی میبرم که گفتی "ما هیچ کس را جز به اندازه توانائیش تکلیف نمیکنیم" اما بعضی چیزا دیگه از توانایی من داره خارج میشه...نمیدونم چرا اینجوری دوست داری منو امتحان میکنی؟  شاید فکر میکنی لازمه برام یا اینکه این همه ظزفیت دارم؟ولی چیزی که میدونم اینه که تو بهتر از خودم، منو میشناسی..امیدوارم با کمکت از پس این مشکل هم بر بیام تا بازم یه پله نسبت به بقیه بالاتر باشم...به شرطی که خودت هوامو داشته باشی و کمکم کنی

.

.

.

یه راهی پیش روم بزار....یکم بهم فرصت بده

یه راهی پیش روم بزار- 7 باند

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هادی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره مناجات نامه

نویسنده این وبلاگ همواره اسرار داره که "هیچیش به آدمیزادا نرفته" و مارکو بودنش بیشتر به خاطر سفرایی بود که داشته و روزای خوبی اون موقع ها که الان از همه اون روزا یه مشت عکس و دست نوشته مونده براش!!! و همچنان اسرار داره که "هیشکی مثه من نمیتونه مارکوپولو باشه" اینجا واسش حکم یه دفتری رو داره که اگه خط خطیش نکنه مطمئنه سر از امین آباد در میاره و یه مدتیه ترجیح میده کامنتای هر چند کم رو برا خودش سیو کنه!!! املای کلمات رو بسته به حالات تایپش مینویسه پس لدفن املای صحیح کلمات رو براش توجیه نکنین.اعتقاد به چیزایی داره که تو زندگیش تجربه کرده و مطمئنه تا خودش نخواد "خدا" هم هیچ کمکی تو بهبود وضیتش نمیکنه! و نهایتادنبال چیزیه که روحش رو ارظا کنه!!!